سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 

 

 
 

 

سینا :: 99/4/7:: 11:20 عصر

الهی به امید تو!

یک سال و اندی دیگر گذشت و اتفاقات مهم و پر تلاطم زندگی رخ داد... بهرحال زندگی در گذر است این وبلاگنویسی قرار بود روزنوشت بشود شده حالا شده سالنوشت! آخ از دست شبکه های جدید موبایلی که غریب تنها مانده این وبلاگ!

- تغییرات شغلی در این مدت داشته ام که به ایده آلم نزدیک است که خداروشکر میکنم

- یک هدف سه ماهه تعیین کرده ام که در همین تابستان باید تلاش کنم برای رسیدن به آن و تلسم هشت ساله رو بشکنم!

- یک کتاب خوب قدیمی معرفی می کنم بنام "یادگیر خلاق " نوشته فتح الله شجری که که قبل تر ها خوانده بودم که دوباره برای امادگی آزمون و مطالعه بهتر دارم اونو میخونم

- تا بعد...


سینا :: 97/12/13:: 9:26 عصر

لحظه هایی که میگذرند چه خوب چه بد، چه لذت ببریم چه نبریم چه اتفاقات خوبی بیافتد و نیافتد بهرحال میگذرند..دوسالی از اخرین نوشته ام میگذرد همیشه هم گفتم ام با نوشتن اروم میگیرم بعد از اتفاق ناگوار سال 95 و مرگ پدر روحیه ام و نگاهم به زندگی عوض شد باز الان در شرایطی هستم که به اینده و این زندگی با همه این پستی بلندی هایش امیدوارم باشم همون سال 95 در ارشد مدیریت اجرایی اونهم شاخه بازاریابی قبول شدم و امسال تیرماه تموم کردم البته و وضعیت شغلی ام نیز تغییر کرده و در شرف اینه که مستقل عمل کنم با همه این اوصاف خوشبین هستم به اینده در استانه شروع دهه پنجم زندگی..


سینا :: 95/12/27:: 11:38 صبح


سال 95...بدترین سال عمرم بود که داره نفس های اخرو میزنه ..بزرگترین اتفاق تلخ زندگی یعنی مرگ بابا...اصلا هنوز باور نمیکنم....چون با تمام وجود مرگ رو باور نمیکردم که الان بااین اتفاق ....مرگ رو باور کردم با تمام وجود...! شاید. برای خود آدم از مرگ هم تلخ تر باشه...اینکه یک وقتی بری که داغ عزیزانتو نبینی...و اون موقع باید بگی دیگه وقتشه...خدا اون روز بیاره اما به وقتش!


سینا :: 95/3/19:: 8:50 عصر


چند روز پیش خواب بابا رو دیدم ...تا قبلش بیقراری و

عذاب وجدان عجیبی داشتم و تو خلوت خودمو

میخوردم و ... اما اون روز صبح بعد اذن که خوابم

برد ... بابا رو دیدم ... داشت میرفت سمت مسجد العلی

... نزدیکش شدم ... ترسیدم .. احساس کردم ازم

رویگردان بشه ... نزدیکتر شدم ... چهره اش خیلی پرنگ

و شفاف بود همون لحظه گفتم این خوابه و من خواب

میبینم ... اینه که حضور بابا محو بشه ... نزدیک شدم

اما صورتش واضح و پررنگتر شد .. دستمو فشرد

لبخندی زد ...و رفت ... ازخواب بیدار شدم ... آروم گرفتم

دیگه بیقرار نیستم ... اما اون روز سبک و آروم گریه

کردم ... سه هفته ایست درگیرم با خودم که عجب

سرمایه بزرگ معنوی رو از دست دادم و غافل

موندم ... روحش شاد!

پیوست: بنام پدر؛مطلب وبلاگم، که سال86 بمناسبت 80سالگی بابا نوشتم که وبلاگ برگزیده شده بود..


سینا :: 94/7/1:: 7:27 عصر

روز تولد حس عجیبی به آدم دست میده...می تونه خوب باشه و می تونه بد...خوب از این جهت که وقوع یک تولد آغاز یک زندگی و نو شدنه و بد از این جهت که کمی حس غریب به آدم میده به شخصه اینکه یک سال دیگه پیرترو به مرگ نزدیک تر! اما ما هم جزوء کوچکی از گذر زمان هستیم همانطور که پیشینیان آمدند و رفتند و ماهم خواهیم رفت و آیندگان هم خواهند آمد و خواهند رفت...بهرحال زندگی به بقول سهراب همان حس غریب است و مرغ مهاجر!
امروز زادروز بزرگ مرد موسیقی استاد شجریان و ایضا تولد این وبلاگ در ده سال پیش و دروان دربه دری دانشجویی در یک شهر کویری ...
الان که به گذشته می نگرم شیرینی خاصی زیر زبانم مزه میکند ان زمان که وبلاگنویسی هم به اوج خود رسیده بود نه مثل الان که همه درگیر سواحل اینستاگرام و جزای