سفارش تبلیغ
صبا
 

 

 
 

 

سینا :: 85/6/9:: 8:36 عصر

از عمر این وب نوشت هزاردستان داره نزدیک به یه سال میگذره...ومن باتمامی ناملایمات و نوسانات روحی و فکری این وبلاگ رو سر پا نگهداشتم ...اگه شما بدونید توی که این یه یکسال چها  که به من نگذشت! که حتی الان روم نمیشه آرشیو وبلاگمو باز کنم!

باید بگم و شاید باورتون نشه که یکی از اعوامل تغییر مسیر من درزندگی همین وبلاگ هزاردستان و حواشی و حال وهوای اون بوده....

شاید بگید که حرفهای من بوی اعتراف میده و شاید یه اعتراف تلخ!!

اما به این یقین رسیدم که من باید و بتونم از  این خلوتگه ..که البته دیگه همچین خلوت نیست به یه ثبات فکری و درونی برسم...چیزی که  از ابتدا بدنبال اون بودم ...شاید خیل مخاطبان وبلاگ ندونن : که نویسنده سرآغاز این وبلاگ یه آدم مجرد دربه در از همه جا بوده ...که این مشغلولیات درونی و عشق مجازی..کاررو بجایی رسوند که شد یه ادم متاهل و(باید) هدفمند!

دیگه دوران اون زمان که خودم سرگرم مسئله پوچ و بی اساس کنم گذشته!

دیگه دوران بی خیالی وخیالبافی و خیال پرستی گذشته!

دیگه نمیتونم ذهنم به هر چیزی مشغول کنم  خودمو درگیر بود و نبود!

دیگه نمیتونم یه جا بمونم و یه جا بنشینم ...

دیگه فرصتم کمه و زمان اندک...هرچند تا حالا فرصتها و زمان زیادی ازدست دادم

دیگه فصل اون عشق مجازی گذشته که اولش خیال بود..وسطش پریشانی و آخرش درد!

حالا دیگه نوبت یه عشق واقعی که فقط و فقط باید به اون فکر کنم !

خلاصه گفتم شاید همراه خوبی برای همراهان نبودم... و شاید خط فکری من با روحیات مخاطبان من در تضاد بوده و اما...

خواستم و بگم که من هستم ...


سینا :: 85/6/4:: 9:31 صبح

یادمه اوایلی که این صدارو شنیدم توی کافی نت نشسته بودم (اسفند 84 )...حالم بده ...حالم بده...حالم بده...!!موسیقی به اصطلاح پاپی که علاوه بر آهنگش ..اشعارش هم مشمئز کننده اس !...رو به صاحب کافی نت کردم باعصبانیت طوری که هرکی اونجا بود متوجه فریادم شد: ای بابا هر جا پا میذاریم تو تاکسی ..تو

ارایشگاه ..سر هر گذری که رد میشیم ..صدای گند این بچه(...) رو میشنویم....البته ازون به بعد هر موقعه من اونجا  میرفتم اهنگشو عوض میکرد و دیگه صدای این یارو رو نمیگذاشت...من موندم این جماعت چه جوری تو جو قرار میگیرن و حاضر میشن هر چرت و پرتی رو گوش بدن! البته بی تقصیرن خلق الله ..دوست خوبم سنگ  صبورهم تو وبلاگش نوشته بود که من بار اولی که  صدای این یارو رو شنیدم چندشم شده بود ...و بعد اونقد که اهنگهای خزعبلو یه خورد ملت دادن که تو این اوضاع درم وجوگیر که محبوبیت هم پیدا هم کرد!

البته من میدونم تواین اوضاع قاراش میش یه جوون بیستو چهار پنج ساله تازه به دوران رسیده تاریخ مصرف دار بدون هیچ پشتوانه هنری واستعداد ! چه جوری میتونه به مدت حتی کوتاهی خودشو قالب کنه...!

شما هم اگه به  سرتو زدبرای مدت کوتاهی برسر زبونا بیوفتید یه شبه ره صد ساله رو برید.. میتوتید! البته بارعایت این چند نکته ..چه جوری ؟ میگم:

1-مقداری سرمایه تا حدود یک تا دوملیون تومان جهت خرید رایت و تکثیر رایگان !

2-تشکیل یک باند مافیایی پخش و پیگیری!

3-تکثیردر امکان پرتردد و انفجاری مثل میدون انقلاب تهران!

4-زدن برچسب های ماهواره ای بر روی میکس و نمای سی دی ونوارو...

بااجرای این چند بند مختصر میتونید باداشتن عنکروالاصوترین صدا خودتو نو تو قلوب این جماعت ساده اوح جابندازید و به جرگه قارچ گونه خوانندگان پاپ امروزی بپیوندید!

 

 


سینا :: 85/5/21:: 8:58 صبح

تو به من خندیدی...و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم...باغبان از پی من تند دوید ...سیب را دست تو دید... سیب دندان زده افتاده به خاک...تورفتی و هنوز خش خش رفتن تو ناله کنان در گوشم میدهد آزارم ...ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که... چرا باغچه خانه ی کوچک ما سیب نداشت!       


سینا :: 85/4/20:: 5:11 عصر

چند روز ی که هست که زندگیم رنگ بوی دیگه ای پیدا کرده...آره اینو دیگه میدونید...شاید بعضی بگن از چاله به چاه افتادم...اما قدر مسلم واسه تحرک و پویایی آدما و هرکسی بلاخره یه راه مشخصی هست ...البته من اینو از زبون بی زبون خودم عارضم...حقیقتش یه مدتی خیلی دلم پر بوده و میخواستم یه خورده حرف بزنم و درد دل کنم اما بدلیل امتحانات فرصت نشد...البته الانشم شاید بشه گفت دیگه دیره...ولی گذشته از این همه مقدمه چینی باید بگم من به گفته یقین پیدا کردم که ما آدما اسیر حصار بودنم خویشیم ساده تر بگم:تکلیفیمون باخودمون مشخص نیست! فقط یاد گرفتیم حرف بزنیم از نوع بسیار مفتش!!! یعنی با وجود اینکه میدونیم حرفمون درست نیست ولی واسه خالی نبودن عریضه میخوایم بدون دلیل موجه و مستدل و مستند نظر و عقیده نادرست خودمونو القا کنیم..حالا چرا اینطوریم ؟ واسه اینکه مریضیم آقا!!! مریض ..چون جز این هنر دیگه ای نداریم این میشه که هم دیگه رو خراب میکنیم و فاتحه همه چیزو میخونیم...البته شا ید حرفام بی ربط بود ولی میشه همه چیز به آسانی ربطش داد.....ادامه دارد...


سینا :: 85/4/12:: 6:57 عصر

بلاخره این مصیبت امتحانات هم تموم شد! تا حالا تا به این اندازه به خودم فشار نیاورده بودم..فصل امتحانات اینم تو این گرمای کویر ...فردا هم باید راهی شهر خودم بشم ...به تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ که نیگاه کردم ...باخودم گفتم باز فصل  بلاگ نویسی رونق پیدا کرده ..همه بچه های وبلاگ نویس شاید بشه گفت دانشجویان اکثرا...فارق از امتحانات و البته تب جام جهانی این یکی دو ماهو وب گردی کننند اونم بیشتر از سر بیکاری..تا ذوق نویسندگی ...مصیبتی که من پارسال  تابستون دچارش شدم ...دنیای وب نویسی و هزار و یک درد سر !! چه اون حس و حال رومانتیک و چه یک عشق مجازی...عشقی که راه خودشو پیدا کرده....معشوقه ای گمنام توی دیار غربت..هر چند میدونم اونم مسافره ... به یه جای دور که خدا پشت و پناهش... منم  وارد یه دنیای دیگه ای شدم البته یه ذره زیادی واقعیه! چون بار سنگنین مسولیت ..همچو ن بیدار باشی که منو ازین عقب افتادگی و غلفت بیدار میکنه... و شاید اینطوری و البته باید!!بتونم زود تر با هدف تر مسیر زندیگمو ترسیم کنم....منتظر همفکری و همراهی شما دوستان هستم!


سینا :: 85/4/6:: 8:40 عصر

من  و تو هستیم و خواهیم بود بر بلندای عشق و نیاز!  

 

 

 

 


سینا :: 85/3/9:: 12:4 عصر

این کامنتی که دوست خوبم سراب عشق واسم کامنت گذاشته بود به طرز زیبایی احساس لطیفشو بیان کرده بود....

دیر زمانیست که چشمی امتداد نگاهم رو طی نکرده

سالهاست  سرم شانه های مردانه ای را لمس نکرده .. و دستهای نوازشگری موهایم را ..

سینه کسی تکیه گاه هق هق های شبانه ام نبوده . ظلمتم را  سوسوی شمعی شاعرانه روشن نکرده

 بستر خیالم عریان از سایه ی تنومند معشوقه ای .. و دستانم به بدرقه نوازش های هیچ دستی نرفته

حتی تنهائیم را کسی قسمت نکرده در لحظه های حبابی هوس

 شکوه بر لب نبردم . بغض را در گلو شکستم .. حسرت را بلعیدم

و تنهائی را به خلوت شبانه ام بردم

که مغرورانه بگویم من عاری از هر هوای و هوسی هستم

اما ..من هم یک زنم .. زنی از جنس  بلورین احساس .

از دیار شهریار ها تا شبهای هزار و یک شب قصه ها سفر کردم .

تا جلوه عاشقانه ای از بانوئی شرقی را به تصویر کشانم

چه مجنون هائی را که راهی برهوت های بی آب و علف "و  فرهاد ها را تیشه بر دست در سوگ بیستون

نمودم که سلطنت شهرزادی  خویش را ثبت در دفاتر زن بودنم  کنم

اما هنوز تنهاترینم .. هنوز عاشقترین بانوی بی معشوقه این دیارم

هنوز م گیسوانم در سر انگشت باد به رهائی کشیده میشود . نه انگشت های تو .

 



یادداشتهای پیشین

روز تولد
که ده ساله شدم اینجا
سال پر مشغله
مملکت جوگیر!
به آرامی آغاز به مردن می‏کنی! اگر...
عقاب و گردباد
کله داغ!
تغییر!
[عناوین آرشیوشده]


 

:: RSS ::
::ارتباط زنده با نویسندگان ::
::لوگوی هزاردستان::
تابستان85 - هزاردستان
:: نویسندگان هزاردستان::
تابستان85 - هزاردستان
مدیر وبلاگ : سینا[167]
نویسندگان وبلاگ :
ققنوس[6]
راز همیشگی[10]

::فال حافظ::
اول نیت کرده بعد کلیک کنید

::لوگوی دوستان::
      

  
::لینک دوستان::
پردیس
وبلاگ شخصی محمدعلی مقامی
همسفر مهتاب
بندیر
شیدایی
سنگ صبور
حسام سرا
نگاهی به زندگی
آبدارچی
به وسعت دنیا

راز سرگذشت من
راز دل
بوی یاس
هواخاه توام جانا
بیا دریا شویم
توکای شهر خاموش
عباس میرزایی
مهندس موبایل
بازی
کجا چرا کجا
سیب
خاطراتچی
یک فنجان چای داغ
یک خراسانی
گالری استاد فرشچیان
بلاگ
قاصدک شیرین
جناب کارگردان
سکوت سرد
مسافر...
لحظه ها خاطره اند
منطقه ی 51
نبض ؛ فتو بلاگ
هفتادو تار
مبلغ دینی
یک خراسانی


::پیوندهای روزانه::
این صدا،همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد ماند! [1536]
درباره کنسرت دختر و پدر: مصاحبه با مژگان شجریان [1853]
دانلود فونت نستعلیق برای ویندوز ایکس پی [256]
دانلود مناجات ربنا و تلاوت قران استاد شجریان [7809]
قطعه فیلمی زیبا از هم آوایی همایون و استاد [886]
بنام پدر [909]
آهنگ قدیمی عشق پیری شجریان با لهجه مشهدی [3713]
پاسخ شجریان به پرسشهای شما [733]
نه!..اینجا خانه من است! [294]
دست کارگردان 300درد نکند!! [292]
ازدواج یعنی این!! [383]
پخش زنده از حرم امام رضا(ع) [333]
[آرشیو(12)]
::اشتراک::
 
::آرشیو::
::جستجوی وبلاگ::
 :جستجو
     
Search Engine Optimization